X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دوران صفای ما دوتا :) :)

به وبلاگ سالی خوش اومدین :))

سلام خوشملا...

اومدم با ادامه ی ماجرا...

خب...ایشالا که خوب باشین و بسیار بهتون خوش بگذره...همونطور که به من خوش میگذره 



.....خلاصه اونروز گذشت و گذشت تا اینکه آذرماه خاله میزنگه خونمون تا وقت واسه خواستگاری بگیره...تازه اولشم کلی با دلهره حرفشو مقدمه چینی میکنه که یه وقت این قضیه روی روابط دوستانه ای که داشتیم اثر نذاره...مامانمم میگه صبر کنن تا خرداد که امتحانای منو علی تموم شه...و البته اونا قبول کردن..تا اینکه عروسی دختره خاله ف دعوت شدیم(قرار شد قضیه بین ۲خونواده سکرت بمونه تا زمانی که  اومدن و جواب مثبت بود به بقیه اعلام کنیم)اما جونم براتون بگه که به محض ورود ما به تالار...خاله انقدر تابلو میگفت ایشون سالی جون هستن که تابلو بود همه اقوام جریانو میدونن...تو کل جشن عوض اینکه چشما به سمت عروس داماد باشه ...به سمت ما بود...خلاصه نه شامو تونستم راحت بخورم نه راحت رقصیدم...

بعد اون شب که مادر علی و البته کل خاندان علی منو دیدن عجله رو بر صبر مقدم دونستن و هی زنگیدن و زنگیدن تا بالاخره مامان و بابا اجازه دادن که قبل از عید بیان خواستگاری و اینطور شد که اومدن...(خدارو شکر جریان خواستگاری اومدنشون دیگه همه گیر نشده بود )

روز خواستگاری یه مقدار استرس داشتم اما نسبت به علی خیلی ریلکس تر بودم...چون به هر حال مثه همه دخترای دیگه اولین فردی نبود که اومده بود.


و اما روز خواستگاری:

وقتی وارد شدن برای اولین بار علی رو از نزدیک دیدم.....اول از طرز رفتارش خوشم اومد...کاملا موقر و با ادب..بعدم از قدش...بعد از حدود نیم ساعت خاله که یه جورایی شناس بین دو خونواده بود از بزرگترا خواست که منو علی بریم اتاق و باهم بحرفیم...بعد از اجازه شون ما رفتیم تو اتاق(و بعدش داداشم واسمون ۲ظرف میوه آورد که از استرس هیچ کدوممون هیچی نخوردیم)...اولین حرفشم این بود که هیچوقت بهم دروغ نگیم و همیشه صادق باشیم.. و خداروشکر که تا الان بودیم و هستیم...ایشالا تا آخر همینجوری باشیم....میدونین خیلی جالب بود من هر سوالی که به ذهنم میرسید ازش بپرسم یا حرفی بزنم اون زودتر میگفت.....بعد از این از احترام گفت و اعتمادو اینا و خب تو خیلی زمینه ها باهم هم عقیده بودیم....انگاره واقعا نیمه دوم خودم بود...

بعد از یک ساعت و نیم ما از اتاق درومدیم...و مامانم ازم خواست چایی بیارم(وقتی وارد شدن و نشستن من چایی نیاورده بودم ...مامانم آورد ...واسه همین ازم خواست چایی دوم و خودم بیارم و منم آوردم)خلاصه اونشب گذشت و ما شماره هامون رو بهم دادیم...

فرداش اس ام اس زد و حا لو احوالپرسی کرد و روزا و ساعتای کلاسامو پرسید و منم محل کارو اینجور چیزا رو پرسیدم...تا ۲روز اس ام اس میدادیم...روز سوم سر یه ساعتی که از قبل بهم گفته بود...زنگید و استرس تو صداش کاملا محسوس بود بعد از یه هفته هم برای اولین بار رفتیم بیرون و حدود ۳ساعت باهم بودیم...خوشحالم که قبل از ازدواجمون باهم بیرون رفتیم...خوشحالم که خونوادم ما رو تو مضیقه نذاشتن که واسه بیرون رفتنامون یا اس بازی هامون یا تل حرف زدنامون  دچار محدودیت و عذاب شیم...خداروشکر میکنم بابت هر چیزی که خودش سر راهم قرار داده و بازم شکر که تو همه لحظه ها میتونم بهش تکیه کنم و دورش نریزم...ایشالا همیشه همینجوری باشم خداجونم و باشیم

خلاصه اینکه عید شدو ما رفتیم شمال و علی هم شمال بود... برنامه ریختیم که یه روز و بریم خونشون تا طرز برخوردشون رو هم ببینیم...چجوری رفتنمونم هم کلی قضیه داره ...که براتون میگم سر فرصت...

از شمال هم که برگشتیم ...فردای روزی که ما اومدیم علی هم  برگشت و این شد که تو ایام عید هم باهم رفتیم بیرون...برای بار دوم و هر بار با وجه های مختلف هم آشنا میشدیمو از هم سوال میکردیمو اینا...بعد از عید هم  یه بار دیگه رفتیم بیرون که اون روز...روزی بود که حدود ۳۰۰ تا سوال تو زمینه های مختلف ازش پرسیدم...هم از کتابی که از هانی جونم قرض گرفته بودم استفاده کردم و هم یه سری سوالی که از نت دراوردم...و اینجوری شد که بعد از این جلسه آخر بیرون رفتن حس کردم علی واقعا همونیه که میخوام.. درسته که کاملا  سنتی باهم آشنا شدیم(که خیلی ازین بابت خوشحالم) اما من ازش خوشم اومد(آخه یکی از بچه های دانشگاه ازم پرسید چطوری با خواستگاری سنتی تونستی به طرفت علاقه مند شی؟منم گفتم از همون اول که بهش علاقه مند نشدم...بعدشم اینکه از روی احساس انتخابش نکردم که اگه بعد ها ایرادی ازش دیدم یا به هر حال نشد که باهم ازدواج کنیم بخاطر عشق آتشین به پاش وایسم...با منطقم جور درومد...از لحاظ منطقی تونستم قبولش کنم...گذر زمان علاقه رو هم به وجود میاره)

خلاصه اینکه همونجور که میدونین ۲۷ فروردین جوابمو بهش دادمو(که بازم بخاطر راهنمایی هاتون ممنونم) ۷اردیبهشت هم نامزد شدیم و ایشالا داریم واسه روزای آینده مون هم آماده میشیم...


ببخشید که آپم طولانی شد...از چشاتون و صبرتون ممنون...دوستون دارم...تا بعد ....

نوشته شده در چهارشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1389ساعت 21:16 توسط سالی


Design By : Pichak