X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دوران صفای ما دوتا :) :)

به وبلاگ سالی خوش اومدین :))

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام

یه سلام پر انرژی از یه سالی یه خسته...

امروز از صبح که بیدار شدم تا همین الان که نشستم جلو کامپیوتر(اون موقع که داشتم مینوشتم ساعت ۹:۳۰ بود...اما چون همه نوشته ها یه بار پرید...دوباره نوشتنم به این ساعت رسید) داشتم اتاق تکونی میکردم...چقدر کار کردما....آبجیمم نیست یه ذره سر به سر هم بزاریم.....

خواهرم اینارو از طرف دانشگاهشون بردن اصفهان...یه سفر تفریحی....شنبه شب حرکت کردن و به امید خدا فردا صبح میرسن تهران....فردا صبح هم خالم و پسرخالم بلیت دارن و از شمال میان تهران...

اون عروسی هم که گفتم بهتون....یادتونه؟خیلی خوب بود و خوش گذشت...جای همتون خالی...عروسی تو تالار قائم کرج بود...هم سرویس دهی خیلی خوب بود هم سالنش خوشگل بود...منم از ساعت ۱رفته بودم آرایشگاه(نه صرفا بخاطر عروسی...چون میخواستیم به بهونه عروسی بریم آتلیه عکس بگیریم)...نیم ساعت بعد منم سری اومد و ساعت ۴هم مامانم...ساعت ۵هم نوبت آتلیه داشتیم که ما دیرتر رسیدیم...یعنی ساعت یه ربع به ۶...ساعت ۷تا ۱۱ هم تالار بود...و ما ساعت ۷:۴۵ رسیدیم تالاراز ما که همه جا ۲ساعت دیرتر میرسیم  بعید بود...و واسمون یه معجزه بود...البته دلیل زود رسیدنمون این بود که مامانینا فکر میکردن تالار از ۶تا ۱۰هه....منم تا وقتی که  به اتوبان نرسیدیم نگفتم تالار از ۷ته...اینم رمز موفقیت ما


خب...چند تا از دوستای گلم از کنکورم پرسیدن و اینکه کنکور چی شرکت کردم...

من کنکور مهندسی کشاورزی گرایش علوم خاک شرکت کردم و به صورت خیلی محترمانه گند زدم...خب بابا از کسی که هیچی نخونده چه انتظاری دارین آخه؟



تو ادامه مطلب میخوام با آبجیم بحرفم...پس اگه وقت و حوصله ندارین الکی به ادامه مطلب نرین...بی زحمتتت

سلام آجی گلم...خوبی؟

ایشالا مسافرت بهت خوش گذشته باشه...جات تو این چند روزه خیلی خالی بود....مامان که اصلا تو این مدت خونه نبود...جسمش بود اما دل و روحش همش پیش تو بود...نمیدونم منم مشهد بودم انقدر بی تابی میکرد یا نه...اما این چند روزه که انگار یه چی تو خونه کمه...انقدر میگن دلمون تنگ شده و سری زود بیاو اینا...که منم دلم تنگ شد براتنه خب...راستشو بخوای واسه افه دلم تنگ شده(اما خدایی بغضم گرفته)

بابا که هر شب که میاد خونه اولین سوالش اینه که:به سری زنگ زدین؟باهاش حرفیدین؟

دانی هم که نگو...به زبون نمیاره اما کاملا معلومه که دلش بدجور پیشته...با اجازت ۲شبو رو تخت تو خوابیدم...یه شب هم دانی رو تختت خوابید...خلاصه نذاشتیم جات خالی بمونه

اعتراف میکنم   من همه لامپارو روشن میذاشتم و همیشه نورخونه کافی بود .....نمیدونم چرا بازم  مامان میگه بدون تو خونمون تاریکه و اینا

آهان بزار از شامو نهارا بگم...همون شب که تورو راه انداختیم به پیشنهاد دانی..ماکارانی داشتیم

شب دوم خورشت بادمجون

شب سوم...شام نداشتیم(هرکس هرچی خواست خورد)

شب چهارم که امشب باشه عدس پلو...

نهارا رو هم که میدونی...از شام دیشب تهیه میشه...

خلاصه آجی جون...با همه ی اینا که سعی میکردیم  جاتو پر کنیم بازم نمیشد...رمز موفقیتت تو این مساله چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آفففرین...چون به هر حال تو از ما تپلی تری

نه بابا...شوخی کردم...جون سالی ناراحت نشو...

ازین که برگشتی خیلی خوشحالم...همیشه شاد باشی آجی جونم...

نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1388ساعت 00:23 توسط سالی نظرات (14)


Design By : Pichak