دوران صفای ما دوتا :) :)

به وبلاگ سالی خوش اومدین :))

سلام به همه دوستای گلم

خواستم وبلاگم حالو هوای عید بگیره


پیشاپیش


              عید همگی مبارک


                              ایشالا  سال  خوب  و  پربرکت  و  پر شادی و  پر  عروسی  و  پر  کار و  پراز  رزق  و  روزی  برای  همه باشه  و  البته  پر  از  سلامتی

برای  همه

نوشته شده در سه‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1388ساعت 10:30 توسط سالی نظرات (31)

سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه و آخرین روزای سال رو به خوبی سپری کنین

این یه هفته اینترنتم قطع بود واسه همین نتونستم آپ کنم

خواهرم از اصفهان اومد و یه انگشتر خیلی خوشگل واسم سوغاتی آورد ...واسه بقیه هم کلی چیز میز آورد...(دستت درد نکنه آبجی جونم....جیب بابا هم درد نکنه...)

جمعه ش هم خالم اینا رفتن ...

و ما از همون جمعه شروع به خونه تکونی کردیم تا همین جمعه(دیروز)و بسیار خسته شدیم....

یه اتفاق خیلی خاص هم افتاد که ایشالا بعد عید بهتون میگم...

خدمت همگی عارضم که:::::::

اگه من میرم عروسی یا اگه میام آپ میکنم یا اگه میگم میخندم دلیل بر این نیست که از وضعیت دوستم(مدی که همه میشناسین)بی خبر باشم...اینو تو جواب نظر یکی از دوستان گفتم

مدی شرایط سختی داره ...و بزرگترین مساله ناامیدیشه....بهش هم میگم...هم به خودش هم خوابالو....که امیدشونو از دست ندن...البته نمیشه زیادم انتظار داشت چون شاید هر کس دیگه جاشون بود داغون تر میشد...

مخلص کلام اینکه مدی و خوابالو مال همن...اینو به جفتشونم گفتم...واسه بار ۱۰هزارمم میگم که اون بنده خدا زشت نیست....دلیل کارای خونواده ی مدی رو نمیدونم...اما اینو میدونم که ایشالا راضی میشن....پس خواهشا نه گریه کنین(اینم تو نظرام بود)نه غصه سر تا پای وجودتونو بگیره....فقط بیشتر دعاش کنین...همین....دعا کنین آرامش به خونشون برگرده...دعا کنین مدی  امیدشو از دست نده...و دعا کنین سربازی خوابالو جور شه....

الان وقت ندارم چون فردا ساعت ۵صبح باید بیدار شم آخه ۸صبح کلاس دارم....اما بهتون قول میدم پس فردا به همتون سر بزنم....شرمنده گل روی همتون هم هستم

دوستون دارم....خوب و خوش و سلامت باشین....

خدانگهدار تا آپ بعد

نوشته شده در شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1388ساعت 23:54 توسط سالی نظرات (6)

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام

یه سلام پر انرژی از یه سالی یه خسته...

امروز از صبح که بیدار شدم تا همین الان که نشستم جلو کامپیوتر(اون موقع که داشتم مینوشتم ساعت ۹:۳۰ بود...اما چون همه نوشته ها یه بار پرید...دوباره نوشتنم به این ساعت رسید) داشتم اتاق تکونی میکردم...چقدر کار کردما....آبجیمم نیست یه ذره سر به سر هم بزاریم.....

خواهرم اینارو از طرف دانشگاهشون بردن اصفهان...یه سفر تفریحی....شنبه شب حرکت کردن و به امید خدا فردا صبح میرسن تهران....فردا صبح هم خالم و پسرخالم بلیت دارن و از شمال میان تهران...

اون عروسی هم که گفتم بهتون....یادتونه؟خیلی خوب بود و خوش گذشت...جای همتون خالی...عروسی تو تالار قائم کرج بود...هم سرویس دهی خیلی خوب بود هم سالنش خوشگل بود...منم از ساعت ۱رفته بودم آرایشگاه(نه صرفا بخاطر عروسی...چون میخواستیم به بهونه عروسی بریم آتلیه عکس بگیریم)...نیم ساعت بعد منم سری اومد و ساعت ۴هم مامانم...ساعت ۵هم نوبت آتلیه داشتیم که ما دیرتر رسیدیم...یعنی ساعت یه ربع به ۶...ساعت ۷تا ۱۱ هم تالار بود...و ما ساعت ۷:۴۵ رسیدیم تالاراز ما که همه جا ۲ساعت دیرتر میرسیم  بعید بود...و واسمون یه معجزه بود...البته دلیل زود رسیدنمون این بود که مامانینا فکر میکردن تالار از ۶تا ۱۰هه....منم تا وقتی که  به اتوبان نرسیدیم نگفتم تالار از ۷ته...اینم رمز موفقیت ما


خب...چند تا از دوستای گلم از کنکورم پرسیدن و اینکه کنکور چی شرکت کردم...

من کنکور مهندسی کشاورزی گرایش علوم خاک شرکت کردم و به صورت خیلی محترمانه گند زدم...خب بابا از کسی که هیچی نخونده چه انتظاری دارین آخه؟



تو ادامه مطلب میخوام با آبجیم بحرفم...پس اگه وقت و حوصله ندارین الکی به ادامه مطلب نرین...بی زحمتتت


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1388ساعت 00:23 توسط سالی نظرات (14)

سلام بروبچز گل

حالتون خوبه ؟

این چند روزه که مهمون بازی داشتیم به حمدالله به خوشی و البته خستگی گذشت....مهمونا جمعه ظهر رفتن...من جمعه ظهر آزمون ارشد داشتم..جمعه خالم اینا از خونه مادرجونم اینا اومدن جلو درمون و یه سری امانتی داشتن دستمون اومدن بگیرن(که خاله اینا رو راه ننداخته مهمونای بعدی رسیدن) ....یعنی ما جمعه شب بازم مهمون داشتیم(یکی دیگه ...نه عموم اینا)...

جمعه چه بارون خوشگلی اومد...عالی بود...

حالا میام...بازم مینویسم...الان دارم میرم بیرون با مامانم...

راستی ما ۵شنبه عروسی دعوتیم....

میام بازم

فعلا بای....

آهان راستی....یادم رفت....

مدی هم خوبه..البته نه خوبه نه بد...اما من میگم خوبه که ایشالا زودی خوب بشه...این چندروزه نیست...خونه دختر خالشه...به نظرم روحیش اونجا بهتره....همینکه تیکه نمیشنوه بزرگترین مساله است....

دانشگاهم که شروع شده و ایشالا بیشتر از خونه میاد بیرون...واسش بهتره ایشالا....البته ما شنبه  و یکشنبه و ۴شنبه کلاس داریم که ما یکشنبه رو پیجوندیم ولی ایشالا ۴شنبه رو میریم....

دیگه برم...مامانم کلی منتظر وایساده...


تا بعد...بای

نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1388ساعت 14:10 توسط سالی نظرات (16)


Design By : Pichak