X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دوران صفای ما دوتا :) :)

به وبلاگ سالی خوش اومدین :))

بیاین برای هم دعا کنیم....برای دوست گلم مدی

خیلی دعا کنییییییییییییییین

مرسی


به ادامه مطلب مراجعه نکنید...

سلام دوست جونا

حال و احوالتون خوفه؟

اکثرا دیگه امتحانا رو تموم کردین و رله شدین...منم مث شما...

تازه آخرین روز امتحانم مصادف بود با کلی اتفاق:::::::::


از صبحش که من کلی اضطراب داشتم...چراشو نمیدونم


انتخاب واحدمون دقیقا همون روزی بود که من امتحان داشتم...یعنی همون ۷بهمن

که خدا رو شکر اانجام دادم و ازونجایی که قبلش با برو بچز هماهنگ کرده بودیم من سریع واحدامو اول صبح برداشتم و به بچه ها اس ام اس دادم...که به حمدالله همه خواب بودن...منم اینور هی حرس میخورم که الان پروژه (که میخواستیم همه باهم باشیم و ۷ تا دونه دیگه جا داشت)تموم میشه...خلاصه...رمز عبور سمی و شیما رو داشتم و براشون برداشتم ..اما مدی رمزشو عوض کرده بود...حالا هرچی هم میزنگم جواب نمیده...(جای خالیه پروژه شد ۲تا)دیگه مجبور شدم بزنگم خونشونو از خواب بیدارشون کنم...خلاصه انتخاب واحد خودمو بچه ها انجام شد البته با کمک آبجی جونم...آخه من خودم حسابی گیج شده بودم ...فکر کن ۴ تا پنجره انتخاب واحد باز بود...


تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم که یه چند نفر به یه دختره گیر دادن...که چرا تو همه صندوق صدقه ها سرک میکشیدی...این بنده خدا هم میگقت من صدقه انداختم و اونا هم گیر(همین بین ها اتوبوس اومد و من سوار شدمو بعدم اون خانومه)آخر سرم یکیشون به دختره گفت..همین امروز برو کلانتری فلان و خودتو معرفی کن...اگه نه قیافت یادم مونده...بار اولت نیست صندوق صدقه ها رو خالی میکنی..حالا حق با کی بود نمیدونم...اما به قیافه دختره نمیومد..


 من اضطراب داشتم...


تو اتوبوس بودم خواستم پیاده شم که برم سمت مترو ...گوشیم زنگ خورد...مدی بود...حالش گرفته و با ناراحتی و بغض داشت برام تعریف میکرد جریانو...سعی میکردم آرومش کنم...خیلی سخت بود...ایشالا تونسته باشم...بعد تماس مدی...دیگه نتونستم درس بخونم..تا خود دانشگاه همه فکرم پیشش بود...


خلاصه امتحانو دادیم..


بعد امتحان میخواستیم با مدیرگروه  بحرفیم که چرا یه درس ۳واحدی که ما ترم آخریا پاس نکردیمو ارائه نداده...حرف میزدیمو راه میرفتیم ...هوا هم انقدر سرد بود که زمین یخ بسته بود و لیز شده بود...که من چشمم سکوی جلوی پامو ندید(یعنی سکو من و ندیدا)و خوردم زمین...حالا من خندم گرفته..بچه ها هی ابراز نگرانی میکنن...که سالی چی شد و قربون صدقه و اینا ...(البته با اینکه مسدوم دادیم اما هنوز اون درس درست نشده...امروز داریم با بچه ها میریم باز که درست شه ایشالا...دعا کنین)


خلاصه به سمت خونه حرکت کردم...تو راه یه نمور بازم با مدی حرفیدم...


رسیدم خونه...بالاخره امتحانام تموم شد...


پ ن۱:امروز با بچه ها هم میریم یونی هم نهار و میخوایم باهم باشیم...

پ ن۲)من هنوز ارشد آزاد رو شرکت نکردم..البته کارتشو گرفته بابام...ولی سر اون رشته انتخابی ها موندم...از هرکی هم می پرسم یا نمیخواد شرکت کنه یا هنوز فرم  رو پر نکرده...خود دفترچه هم هیچ کدوم از رشته های ما رو ستاره دار نکرده...حالا ایشالا امروز ردیفش میکنم..

پ ن۳:من باید ۱۰ مترو باشمو هنوز اینجام دارم وبلاگ آپ میکنم..

پ ن۴:مدی جونمو حسابی دعا کنین(مسیر دعاتون هم رو به بهتر شدن شرایط باشه==>قابل توجه خواستگاه جون)

خوب من برم آماده شم...

مواظب خودتون باشین...فعلا بای



نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1388ساعت 08:47 توسط سالی نظرات (32)


Design By : Pichak