دوران صفای ما دوتا :) :)

به وبلاگ سالی خوش اومدین :))





سلام دوست جونیا

این عکس واسه ۴شنبه هفته پیشه که با برو بچز همیشگی (متشکل از من و مدی و سمانه و سمیه و شیما ) رفتیم کافی شاپ


(درگوشی بهتون بگم که اصن  خوشمزه نبود...این دوتا جلویی واس من و مدیه که همیشه سلیقه هامون یکیه

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر‌ماه سال 1388ساعت 21:43 توسط سالی نظرات (17)

سلام

سلام مامان گلم

مامانی بابت این چندوقت ازت معذرت میخوام

ببخشید که انقد اذیتتون کردم....نمیدونم چرا اینجوری شدم....دارم تلاش میکنم تا به حرفات عمل کنمKitty 4

تو ام برام دعا کن...همونطور که همیشه دعا میکنی....

مامان...بابا...سری جون و دانی جونم....از همتون معذرت میخوام...و از همتون ممنونم...

خداجونم شکرت بخاطر همه چیwarningTM.CoM| گروه اینترنتی وارنینگ



پی نوشت مخصوص:

مدی جونم...ازت ممنونم بخاطر حرفات...توهم تلنگر خیلی خوبی بودی برام...منو ببخش بخاطر عبوس بودنم تو این چند وقت...امیدوارم بشم همون سالی ای که همیشه میخندیدتصاویر زیبا سازی وبلاگ           Www.Bahar-20.Com       خدمات وبلاگ نویسان جوان



دوستای گل وبلاگی از شما ها هم معذرت میخوام....


خداجونم بازم ممنونم و شکرت بابت خونواده و دوستان و زندگیه نازی که بهم دادی....


نوشته شده در یکشنبه 29 آذر‌ماه سال 1388ساعت 18:36 توسط سالی نظرات (4)

سلام

خوبین؟

دلم میخواد بنویسم...ازین چن روز...از اتفاقا....از شادی ها و ناخوشی ها...

دلم گرفته بچه ها...

چرا اصن حس و حال محرم نیست؟انگار نه انگار وارد این ماه شدیم...

شایدم بار گناه من زیاده....

التماس دعا دارم از همتون....بیاین واسه هم دعا کنیم...آخه میگن دعای یکی دیگه واسه آدم زودتر میگیره...

نمیخوام حال و هوای وبلاگم و غم بگیره...اما دلم گرفته....دست خودم نیست....به هر وبلاگی هم سر میزم حال و هوای غم داره....همه غم دارن....چرا هیچکسی خوشحال نیست؟

چرا هیچ کسی نمیخنده و شاد نیست...

خدایا....چرا؟!

نوشته شده در شنبه 28 آذر‌ماه سال 1388ساعت 11:52 توسط سالی نظرات (10)

 روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد


واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.



ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.



مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.



در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."



در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

    الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

    ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

    ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است

نوشته شده در سه‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1388ساعت 18:29 توسط سالی نظرات (10)

حاضر جوابی برنارد شاو در مقابل یک نویسنده جوان

روزی روزگاری نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:

«شما برای چی می نویسید استاد؟»

برنارد شاو جواب داد:

«برای یک لقمه نان.»

پسره بهش برخورد. پس توپید که:

«متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم.»

و برنارد شاو گفت:

«عیبی ندارد پسرم. هر کدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم.»

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر‌ماه سال 1388ساعت 16:47 توسط سالی نظرات (7)

  1    2  >>

Design By : Pichak