X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دوران صفای ما دوتا :) :)

به وبلاگ سالی خوش اومدین :))

یه سلامه تپل و پر انرژی به همه خواننده های خاموش 

میبینم که اگه دیر آپ کنم هیکشی دلش تنگ نمیشه جز مدی جونمHeart Smile 

البته من انتظاری ندارم چون واس دل خودم مینویسم اما خوب اگه نظر بدین خوشحال میشم دوست جونا 

 

...واما هفته ای که گذشت: 

شنبه یکشنبه اتفاق خاصی نیفتاد اما دوشنبه پر از اتفاقای رنگی رنگی بود 

اول اینکه با یه استاده گند کلاس داشتیم که مدیر گروهمونم هست..نه اخلاق داره...نه بلده درس بده...نه ترو تمیزه...تازه بی ادبم هست کلی ام ادعا داره و یه چیز دیگه که کارشناس گروهمون یواشکی بهم گفت اینه که رفته یه زنه جوون گرفته و زن اولیشو طلاق داده و الان پشیمونه 

دوم اینکه مدی و سمی حدود ۳دقیقه دیر رسیدن سر کلاس استادم تا سر حد مرگ باهاشون برخورد کرد 

سوم اینکه شیما یه ساعت بعد رسید دم در کلاس منم با ایما و اشاره گفتم نیاد سر کلاس ..که استاد با دیدن حرکات من درو بست  

چهارم موقع حضور غیاب استاد گیر داد که باید 10تا از بچه ها برن سر کلاس شنبه چون این کلاس ظرفیتش پره(حالا سر جمع 30نفرم نمیشیما)...ما ها هم اکثرا شنبه ها بیکاریمونه....منم که خونم به جوش اومده بود از طرز رفتارش..دستمو بلد کردمو گفتم:ببخشید استاد این ساعت تو سایت بوده...ظرفیتشم پر نبوده که برداشتیم...ما هم واسه روزامون برنامه ریزی کردیم که این ساعتو برداشتیم...نمیتونیم جا به جا کنیم....(فعلا بیخیال شده)

پنجم بعد کلاس رفتیم پیش نجفی جون (کارشناس گروهمون)و کلی اعتراض واسه حضور این استاد بی کفایت  که سر آخر فهمیدیم فعلا باید تحمل کنیم چون نامه و شکایتو این چیزا به جایی نمیرسه اگر هم برسه زمانیه که ما فارق التحصیل شدیم 

خواستیم بریم نهار که یکی از دوستام  زنگیدو بابت یکی دو تا از درساش که میخواست مهمان بگیره سوال میکرد منم که دلم داشت قاروقور میکرد...اما کارشو با کمک نجفی حل کردیمو بعد رفتم نهار ...دیدم مدی و شیما نهار منم گرفتنمنم از گرسنگیه زیاد همه ی قرمه سبزیو خودم...(قرمه سبزیه داشگاهو دوست ندارم

بعد نهار رفتم نماز مدی و سمی و شیما رفتن تلفن بازی(مدی میخواست به خوابالو بزنگه) 

بعد نمازم باهم و با یکی از بچه ها به اسم اکی (دوست منو شیما و حالا دوست ما 4تا) رفتیم آب میوه و بستنی خوردیم و کلی حرف زدیم) بالاخره تا شروع کلاس بعدیمون باید یه جوری میگذشت دیگه...حدودا 4ساعت بین 2کلاس بیکاریم(اینم یکی دیگه از مزیت های مدیر گروه خ ل ما با این برنامه ریزیش)  

داشتیم واسه خودمون می حرفیدیم که مشهدی رو دیدم بعد سلام علیک گفت:ببخشید میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟ 

من:خواهش میکنم بفرمایین(بعد کمی از بچه ها فاصله گرفتیم) 

مشهدی:شما کجا بودین؟من ترم پیش کلی دنبالتون گشتم 

من:دنبال من؟ 

مشهدی:بله...آخه یه مشکلی داشتم که فقط به دست شما حل میشد...البته هنوزم اون مشکله هستا.... 

من:خوب چه مشکلی؟ 

مشهدی:(میخواست حرفو عوض کنه)راستی برنامه مشهد چی شد؟خبر دارین؟ 

من:مثه اینکه افتاده واسه آبان 

مشهدی:اما مثه اینکه کنسل شده  

من:ایشالا کنسل نشده باشه....من حاضرم پول بدم اما ببرن مشهد 

مشهدی:آره منم همینطور...اما اگرم اینا نبردن عیب نداره منو شما باهم میریم 

من: 

مشهدی:(با دیدن قیافه بهت زده من)خوب دیگه وقتتونو نمیگیرم...با اجازه...خداحافظ 

من:به سلامت    

نمیدونم چی میخواد بگه و نمیگه...  

 

نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

 

خلاصه بعد اتمام کلاس  دوم همه به سمت خونه هامون حرکت کردیم... 

 

سه شنبه: 

ساعت 8کلاس داشتیم که شیما 5:30اس ام اس داد که خوابش میادو نیومد...منو آبجیمم باهم از خونه راه افتادیمو من 7:35دانشگاه بودم(خواهرمم رفت دانشگاه خودشون)...بعد کلاسم منو مدی رفتیم چیپس و آبمیوه و های بای خوردیمو حرفیدیم تا 11:30 .بعدش اومدم خونه(مدی کلاس داشت) بعد نیم ساعتم آبجیم از دانشگاه اومدو با مامی جون نهار خوردیم.  ظهر هم مادربزرگم(از طرف پدری)زنگید که فردا میان خونمون(از شمال) 

خلاصه بعداز ظهر با مامی جونم رفتیم بیرونو...من ساعت و عینک آفتابی گرفتم با یه ضد آفتاب Happy Danceکه ۱۵۰۰۰تومن پولشو دادم(من چقدر پر خرج شدما

 

چهارشنبه:  

یه کلاس داشتم اونم ساعت ۲:۱۵...از صبحم که پاشدم اتاقمونو تمیز کردمو ظرفارو شستم و انقدر لفتش دادم که اگه با آژانس نمیرفتم تا مترو به کلاسم نمیرسیدم(شیما هم کلی بخاطر من معطل شد)...مامی جونمو بابام رفته بودن تره بار که مادربزرگم زنگید که آبگرمکنشون ترکیده و نمیان   

 

پنجشنبه: 

ساعت ۸صبح تفسیر داشتم(چقدر سخته واس درسه عمومی کله سحر بری دانشگاه)رفتم سر کلاس دیدم ای بابا....با مشهدی همکلاس شدممیگم شدم چون من تو حذف و اضافه مجبور شدم این ساعت بردارم و نمیدونستم اونم تو این کلاسه....آخر کلاسم کلی منتظرم وایساد تا بهم خسته نباشید بگه....نمیدونم چرا نمیگه مشکلش چی بوده... 

مردم از ف و ض و ل ی  

وقتی از دانشگاه اومدم دیدم عزیز و آقاجون از شمال اومدنو کلی هم چیز میز آوردن....سیر ـ زیتون ـ برگ سیر واسه سیروویج(یه غذای خیلی خوشمزه شمالیه)ـبادمجون محلی و انارترش و گردو و خوج(یه نوع گلابی وحشیه)....

 

جمعه: 

خونه پسر عموی بابام واسه نهار دعوت بودیم ...بدک نبود خوش گذشت...خاطره اش اینکه کفش بابامو از جلو در خونه پسر عموش اینا دزدیدن....بین اون همه کفش زنونه و مردونه فقط کفش باباییه منو بردن.....صاحب خونه ام بنده خدا کلی خجالت کشیدو هی ناراحتی از خودشون در میکردنو معذرت خواهی میکردن...ما هم هی میگفتیم تقصیر شما چی بوده...اتفاق بخواد بیافته ..میافته ...آخی...بابایی (کادوی روز مرد بابا بود که مامی جونم واسش خریده بود و کلی بازارو بالا پایین کردن واسه گرفتنش)  

 

پی نوشت:ترم پیش به مناسبت ۲۲بهمن دانشگاه یه قرعه کشی کرد که ۲نفر از دانشجو ها رو مجانی و به خرج خود دانشگاه ببرن مشهد...که تاحالا کلی به تعویق افتاده....اون ۲تا دانشجو منو این مشهدی بودیم(اسمشو نمیدونم واس همین میگم مشهدی) 

 

 

مرسی که خوندین...تا بعد بای بای

 

نوشته شده در شنبه 18 مهر‌ماه سال 1388ساعت 19:10 توسط سالی نظرات (5)


Design By : Pichak