دوران صفای ما دوتا :) :)

به وبلاگ سالی خوش اومدین :))

سلام علیکم 

احوالتون چطوره؟ 

دیروز به مناسبت روز دختر دخترخاله هام اومده بودن خونمون(مزدوج هستن)و دختر خاله بزرگم واسه من و آبجیم ازین مجسمه سفالی های خیلی خوشگل خریده بود...دستت درد نکنه ب جونممممممممممایشالا واسه دخترات(البته هنوز خبری نیستا) جبران کنیمHeart Smile 

 

دیروز جلسه گروهمون بود تو یونی....برای حللللله مشکلات تا این حد  نزدیک بود پیش بره(بین مهندس اکبری و استاد زرین کفش)البته سعی کردن مسایل رو درین حد نگه دارن تا به این حد  نرسه.... 

اون استاد معروفمونم هیچ انتقادی رو به خودش نمیگرفت...ما میگفتیم استادا هم باید حرمت دانشجو رو نگه دارن(که منظورمون از استادا همین استاد معروفه بود)...اونم در جواب میگفت ما ازین استادا نداریم....حداقل تو جمعی که اینجا هستیم همه احتراما رو نگه میدارن......در هر صورت امیدواریم مشکلات حل شه 

ما امیدواریم...شما هم باشین  

 

 

پی نوشت:مامی جونم و باباییم واسه روز دختر میخواستن چیزی بخرن اما منو آبجیم کلی از خودمون قر و ناراحتی   در کردیم که نمیخوایم ...چهارشنبه اونهمه واسمون خرید کردین....اونا واسه روز دختر(مامانی جونمHeart Smile...بابایی جونمHeart Smile عاشقتونممممم

 

 

دوستای گلم تا آپ بعد...بای بای

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1388ساعت 11:40 توسط سالی نظرات (3)

سلام دختراااااااااااااااا 

 

 

 

روزتون 

 

 مبارکککککککککککک

نوشته شده در سه‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1388ساعت 19:46 توسط سالی نظرات (1)

راستی بچه ها 

امروز تهران زلزله اومد اما ما متوجه نشدیم!!!!!!!!! 

۴ریشتر هم بوده 

تو خونمون جز داداشم که شک کرده بود زلزله اس هیچ کودوم متوجه نشدیممممم 

 

 

شماها متوجه شدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه 25 مهر‌ماه سال 1388ساعت 16:46 توسط سالی نظرات (6)

سلام دوست جونا 

خوبین؟ 

خوش میگذره؟ 

جای همتون خالی دیروز با دایی اینا و خاله اینا و مادرجونمو خودمون رفتیم پارک جنگلی چیتگر.....کلی خوش گذشت 

یه جای دنج و خلوت که هم سایه بود و هم کنار آب نشسته بودیم.... حدود ۲ساعت بعد ۲تا ماشین اومدن اونجایی که ما بودیمو یه ذره بالاتر نشستن و یه ربع بعد ۲تا ماشین دیگه اومدن و پایین تر از ما نشستن....   

 کلی تخمه و پف فیل و چایی و نهایتا نهارخوردیمو و اینا 

 بعد از ظهر هم آش گوجه که مامی جونم درست کرده بودو خوردیمو غروب تر برگشتیم خونه هامون. 

خلاصه خیلی روز خوبی بود......من عاشق جمع و شلوغ پلوغی ام.....گاهی دلم میخواد تنها باشم...اما دورهم بودنو خیلی دوست دارم 

وقتی اومدیم خونه مامانم که خیلی خسته بود زودتر از هممون خوابید...منم رفتم آشپزخونه و ظرفا رو شستمو یه ذره جموجور کردمو بعدش آبجیمم اومدو کامل جمع و جور کرد.   

پی نوشت۱: عزیز و آقاجون دوشنبه رفتن شمال

 پی نوشت۲:چهارشنبه با خونواده رفتیم پارک لاله و کلی چیز میز خریدیم(دست بند و انگشترو اینجور چیزا و یه سری ریزه و خورده های دیگه) 

من یه سرویس سه تیکه نقره خیلی خوشگلم خریدمHappy Dance...با سنگ یشم روش تزیین شده....

شامم فست فود زدیم به بدن و اومدیم خونه... 

جاتون خالی ...شب خوبی بود

پی نوشت۳:من ۵شنبه رفتم یونی(گیج خواب بودم) و جالب اینکه هر۳تا کلاسمم تشکیل شد.... مشهدی هم دیدم...کمی باهم حرفیدیم...  

 

همینا دیگه...

دوستون دارم...  تا بعد......بای بای

نوشته شده در شنبه 25 مهر‌ماه سال 1388ساعت 15:56 توسط سالی نظرات (2)

سلام خوشملا

خوبین؟

تا حالا شده کنف شین؟>

جاتون خالی نباشه شنبه باید بخاطر یه درسه 1واحدی(آزمایشگاه)میرفتم یونی 

منم که حالشو نداشتم ...بعد 60بار زنگیدن و اس ام اس دادن به شیما و مدی(که کلاس داشتن) واس اینکه ببینم کلاسم تشکیل میشه یا نه...نهایتا از گشادبازی دست برداشتمو راهیه یونی شدم(قرار بود کلاس تشکیل شه)رفتم سر آزمایشگاه و دیدم همه باهم الللافیم  چون کلاس تشکیل نمیشه...چون استاده محترم واسشون سخت بوده که واسه یه ساعت درسی بیان یونی(اما واس ما سخت نبوده ها) 

 ازین سوختم که مامانمو آبجیم هی گفتن نرو اما من گوش نکردم...مامانییییییییییی

حالا جالب تر اینکه شیما ساعت 4 کلاس قران داشت ...تازه ساعت 5دقیقه به 4 فهمید کلاسش تو دانشکده مون نیستو باید بره دانشگاهمون....(از دانشکده ما تا دانشگاه 1ساعت راهه) 

این شد که منو شیما مث چییییییییییییی  الاف شدیم 

 

اما یکشنبه: 

از دیشب قرار شد امروز مامان و عزیز (مامان بابا که از شمال اومده) و مادرجونم(مامان مامانم که تهرانن)با بابام برن قم...این بود که بعد نماز صبح راه افتادنو رفتن زیارت و کلی صفا کردنو  حدود 1 هم رسیدن خونه...نهارم گرفتن و کلی هم خرید و سوغاتی و سوهان  و اینا((مامانیم واس من یه تسبیح فیروزه خوشگل خرید)) باباییمم بعد نهار با اینکه خیلی خسته بود اما بازم رفت سر کار(تو این دوره زمونه مردای کاری کم پیدا میشن...جسارت نباشه ها)  

غروب هم مامی جون و عزیز رفتن یه نمور بگردن(کلی اصرار که منم برم...اما حسش نبود)  

 

دوشنبه: 

ساعت گوشیمو رو 6:30تنظیم کردم و مامانمم چند بار صدام کرد که سالی خواب نمونی... 

من:نه مامان...ساعت گذاشتم... 

این گوشیه فلک زده هم از 6:30 هر 5دقیقه به 5دقیقه زنگید و من هی قط ش کردم تا 7:45 

که یهو مث جت از جام پریدم...حالا هنگم که کی لباس بپوشم کی آرایش کنم(آخه خیلی مهمه) کی صبحانه بخورم و ....خودمو کشتم ... ساعت 8:20 از خونه راه افتادم....شانس منم ازین اتوبوس پولیا اومد که تا بخواد پولو جمع کنه یه ربع میشه... یعنی میدوییدما که از مترو جا نمونم تا رسیدم ایستگاه دیدم یه مترو وایساده سریع پریدم تو...همون موقع هم درارو بست...شانس منم اون واگن پره مرد...با یه خانومه تقریبا اینجوری وایساده بودیم اون وسط........اونم هی میگفت کاش میرسیدیم به واگن خانوما و اینا...ایستگاهه اکباتان یه واگن نزدیک تر شدیم به واگن بانوان...بعد دیدم این در های وسط بازه دیگه جاتون خالی با آرامش و در حالی که مترو حرکت میکرد و منو اون خانوم (که پشتم راه افتاده بود)تا واگن بانوان رفتیم...دیدیم جا نیست بشینیم 

البته بعد جا پیدا کردیمو نشستیم 

تا خود دانشگاه استرس داشتم که دیر برسم...آخه با همون استاد معروفه کلاس داشتیم که هفته پیش حال مدی و سمی رو واسه 3دقیقه گرفت.....امااا خدارو شکر سر ساعت 10 رسیدم به کلاس و نظامی هم 2مین بعدش اومد...آخیییییییییش 

بعد کلاسم رفتیم نهارو بعدم نمازو بعدم کلی تو نماز خونه دانشگاه شولوغ پولوغ کردیم و ولوم صداهامون بالا بود که پسرا ازون ور هی به دیوار میزدن که ما ساکت شیمدرنتیجه ما ترجیح دادیم از نماز خونه خارج شیم 

من ساعت 2:15 آز(مخفف آزمایشگاه)  داشتم...سمی و مدی و سمیه هم رفتن دنبال استادشون تا ساعت آزمایشگامون باهم بیافته....چند مین مونده به کلاس شیما رسید و بعد کلاس رفتیم پایین تر از دانشگاهو یه ذره چیز میز خوردیمو طبق معمول کلی عکس گرفتیم و رفتیم سر کلاس... 

بالاخره عروس داماد کلاسمون شیرینی آوردن و ما هم کلی دست زدیمو از خودمون شادی در کردیم...تا استاد اومد... (عروس که قبلا یه دختره فشن بود همچین سنگین شده بود و مو رو کرده بود تو مقنعه که نگو

بعد کلاسم ...تو مسیر خونه که هممون تو ون نشسته بودیم تصمیم گرفتیم فردارو بریم کله پاچه بخوریم(به قول معروف کلبچچچچ)(از هفته قبل منو مدی دوس داشتیم بریم)که شیما گفت نمیاد...بعد خداحافظی با بچه ها منو شیما اومدیم مترو و به سمت تهران راه افتادیم 

نزدیکای صادقیه با شوخی به شیما گفتم :چرا خودتو چ س میکنی و میگی نمیام؟ 

شیما:(با شوخی و خنده)من دوست ندارم...حالم بد میشه ...سمیه هم گفت نمیاد

من:بابا بیاین ...شمارو میزاریم بیرون که بوش بهتون نخوره ...خوش میگذره  

شیما:نه...کله پاچه واسه دهاتی هاس...شماها برین بخورین 

من:(خودمو حفظ کردم)کله پاچه واسه دهاتی هاست؟!اتفاقا واسه بالا شهریاست(از نظر گرونی منظورم بود) 

شیما :مخصوص اوناییه که گاو و گوسفند دارن(به جدی) 

من:خوب پس مخصوص شماست که دشت و صحرا دارین تو قز...ن....چون ما که گاو و گوسفند نداریم(بازم همه چی به شوخی) 

شیما:(درحالی که میخواست منو خفه کنه)اصلا من افتخار میکنم به داهاتی بودنم.... 

و تا مقصد مشترکمون قیافش اینجوری بود.با اینکه من کلی میخواستم بحث و عوض کنم ولی اون طلب کار بود...جالبه واللااا...خودش شروع میکنه.خودشم طلبکار میشه...  

آخه وقتی جنبه شوخی نداری چرا شوخی میکنی؟چرا بحث و به جاهایی که خودت طاقتشو نداری میکشونی.... 

 

لطفا بگین من با این آدم چه جوری رفتار کنم؟ 

کسی که نه میشه ازش پیش افتاد نه پس افتاد....... 

 

 

تا بعد....

 

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر‌ماه سال 1388ساعت 23:40 توسط سالی نظرات (7)

  1    2    3  >>

Design By : Pichak